تبليغاتX
هنری - ادبی - آموزشی

هنری - ادبی - آموزشی
» آبان 1388
» مهر 1388
» شهریور 1388
» مرداد 1388
» شرق بنفشه مندنی پور ...یک عاشقانه زیبا
» دختر پرتقالی...داستانی عاشقانه از نویسنده ایی فیلسوف
» داستاه کوتاه: "نگاهم کن آیناز"
» نگاهی دیگرگونه به" چشمهایش "بزرگ علوی
» گذری بر دو مکتب ادبی: امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم
» قسم
» سه شعر به یاد قیصر امین پور...
» داستان کوتاه: ایستگاه
» گزارش : "بيگ بوي خانه را ترک مي‌کند"
» مداد رنگی

شرق بنفشه مندنی پور ...یک عاشقانه زیبا دوشنبه یازدهم آبان 1388

"شرق بنفشه"

نویسنده: شهریار مندنی‌پور

چاپ هفتم، بهار 1387 ،  چاپ اول،1377

نشر مرکز، 245 صفحه

 

شرق بنفشه از بهترین عاشقانه‌هایی بود که تا به حال خواندم، نثر بسیار زیبایی داشت، داستان ظاهرا در دهه شصت می‌گذشت. داستان آشکارا نشان دهنده محدودیتهای شدیدی است که بعد از انقلاب بر روابط عشقی و تغزلی حاکم بوده است.

"سلام ارغوان به پسرها نگاه کردی ولی من را نشناختی. نمی‌دانی همه عصرها دورادور دنبالت می‌آیم که برسی خانه‌ات. نترس نزدیک نمی‌آیم. نمی‌ترسم بگیرندم، می‌ترسم طوری بشود که تو بترسی.

از پنجره‌های خانه‌تان کدامشان مال اتاق توست؟ من همه آن پنجره‌های چوبی را که به شکل پنجره‌های خانه‌های قدیمی ایوان بالایشان قوس دارند، دوست دارم، چون بلاخره پشت یکی‌شان تو می‌خوابی. پنجره‌ات همان سیاره کوچکی است که رویش یک گل سرخ روییده میان همه ستاره‌ها و......

 

 

 


ادامه مطلب

دختر پرتقالی...داستانی عاشقانه از نویسنده ایی فیلسوف دوشنبه سیزدهم مهر 1388

"دختر پرتقالی"

نویسنده: یوستاین گاردر

مترجم: مهوش خرمی‌پور  

ویراستار: ویدا اسلامیه

چاپ چهارم، 1387 ، 188 صفحه

 

دختر پرتقالی، چه اسم جالبی! نویسنده، یوستاین گاردر.

کتاب را برگ می‌زنم، می‌بینم کوچکترین توضیحی از مترجم درباره نویسنده نوشته نشده و فقط پشت جلد کتاب یک عکس سه در چهار از نویسنده گذاشته شده است!

مردی میانسال که رنگ موها و چشم‌هایش مشکی است و دستش را متفکرانه بر روی چانه گذاشته است. هر چند کسانی هستند که معتقدند از چهره افراد خیلی چیزها را می‌توان خواند اما من هر چه قدر که این آقای نویسنده را نگاه می‌کنم، چیزی دستگیرم نمی‌شود جز این که وی نویسنده کتاب دختر پرتقالی است و نامش یوستاین گاردر است!

اما عجیب اسمش برایم آشنا می‌آید، در ذهنم دنبال این نام می‌گردم، یوستاین گاردر، گاردر...من این نام را کجا شنیده‌ام؟

جرقه همیشگی معروف زده شد، یوستاین گاردر، نویسنده نروژی، دنیای سوفی... تازیخ فلسفه، سوفی دختر پانزده ساله...

بله، دنیای سوفی معروفترین اثر اوست. پس اجازه دهید ابتدا ....
ادامه مطلب

داستاه کوتاه: "نگاهم کن آیناز" جمعه دهم مهر 1388

"نگاهم کن، آیناز"

 

 

سلام آیناز، امروز چقدر زیبا شده بودی، تمام چهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات پر از ستاره شده بود، نگرانت بودم، آخر بسته‌های خریدت برای تو سنگین بود، دیدم به سختی کلید را در قفل در چرخاندی، کاش می‌شد بسته‌هایت و آن جعبه مقوایی مربع شکل را که نمی‌دانم چه بود خودم برای تو جابجا می‌کردم تا هر کجا که می‌خواستی، حتی تا هزار خانه آن‌ورتر، اما من فقط توانستم نگاهت کنم، فقط نگاه.

می‌دانی معنی دیوار چیست آیناز؟

راستی روسری حریر آبی‌ات چقدر به تو می‌آید، وقتی آن را سر می‌کنی مثل فرشته‌ها میشوی

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                                                                                   

امروز هم من را ندیدی، مثل بقیه روزها، با خودم عهد بستم که هروقت نگاهم کردی و چون خورشید لبخند زدی این نامه‌ها را به دستت .......


ادامه مطلب

نگاهی دیگرگونه به" چشمهایش "بزرگ علوی سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

گزارش:

نام کتاب: چشم‌هایش

نویسنده: بزرگ علوی

موسسه انتشارات نگاه ، تهران 1377

 

 

"مریدان استاد از خود می‌پرسیدند: چرا اسم این پرده را چشم‌هایش گذاشته؟ ممکن بود اسم آن را چشم‌ ها گذاشته باشد. اما چشم‌هایش، یعنی چشم‌های زنی که استاد به او نظر داشته، پس طرف توجه صاحب چشم‌ها بوده نه خود چشم‌ها.

زیر تابلو روی قاب عکس، استاد به خط خود نوشته بود: چشم‌هایش!"

یازده سال پیش بود که کتاب چشم‌هایش را از بزرگ علوی خواندم و هفته‌ایی که گذشت نیز باز آن را مطالعه کردم و فکر کنم دفعه سوم و یا چهارمی بود که آن را می‌خواندم، کتابی که یازده سال پیش زمانی که دانش‌آموزی بیش نبودم من را مسحور کرد و همچنان پس از گذشت سال‌ها جذابیت و برتر بودن خود را برایم حفظ کرده است.

چشم‌‌هایش یکی از تاثیرگذارترین و معروفترین رمان‌های فارسی است که به قلم نویسنده توانا "بزرگ علوی" به رشته تحریر آمده است.

مردی که من سالیان گذشته اولین بار عکسش را با موهای خاکستری و لبخندی ملایم در پشت جلد یکی از کتاب‌هایش به نام "نامه‌ها" دیدم.

اما براستی علوی کیست؟....


ادامه مطلب

گذری بر دو مکتب ادبی: امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم دوشنبه شانزدهم شهریور 1388

"امپرسیونیسم"

 

امپرسیونیسم از ریشه امپرسیون به معنای برداشت آنی یا لحظه‌ایی به جنبشی هنری در اواخر قرن نوزدهم و نیز سبکی هنری در زمانه ما اطلاق می‌شودکه بر خلاف رئالیسم در پی بازنمایی عین واقعیت نیست، بلکه می‌کوشد تا انعکاس واقعیت را در ذهن باز‌آفرینی کند.

در ادبیات داستانی رئالیستی، که نمونه‌های نمایش را در آثار نویسندگانی مانند غلامحسین ساعدی یا محمود دولت آبادی می‌توان یافت، داستان را غالبا راوی همه دان (دانای کل) روایت می‌کند. راوی سوم شخصی که با نگاه فراگیر و موثقش رویدادها و روایتی هدفمند محسوب می‌شود.

بسیاری از داستانهای امپرسیونیستی... 

        

 


ادامه مطلب

قسم شنبه هفتم شهریور 1388


قسم به بوسه آخر، قسم
> به تير خلاص،
> قسم به خون شقايق،
> نشسته بر تن داس!
> قسم به آتش پنهان به
> زير خاكستر،


ادامه مطلب

سه شعر به یاد قیصر امین پور... چهارشنبه چهارم شهریور 1388

دستور زبان عشق

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

 

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟...


ادامه مطلب

داستان کوتاه: ایستگاه سه شنبه سوم شهریور 1388

 هوای گرم و آفتاب سوزان مرداد ماه به خوبی احساس می‌شود، به ساعتم نگاه می‌کنم سه و نیم بعدازظهر است. ایستگاه اتوبوس چندان شلوغ نیست، به مسافران نظری می‌اندازم پسر جوانی با صدای بلند و لحنی خشن و عصبی با همراهش صحبت می‌کند، فکر کنم همه کسانی که منتظر اتوبوس بودند فهمیدند که او با مسئول کارگزینی اداره‌اش بحث شدیدی کرده است، حتما به اداره کار و امور بیمه شکایت خواهد کرد و او را به دادگاه می‌کشاند، در اولین فرصت استفعا داده و دنبال کار جدیدی می گردد و...


ادامه مطلب

گزارش : "بيگ بوي خانه را ترک مي‌کند" شنبه سی و یکم مرداد 1388

 در ميان سياه پوستان آمريکا که هنوز هم اثري از زهر روزگار بردگي در خون آنها مانده است هنر از سرچشمه صداقت و سادگي سيراب مي‌شود.

ريچارد رايت نويسنده سياه پوست در سال 1908 در شهر ناچز[1]  از شهرهاي مي‌سي‌سي‌پي در خانواده تهي دست ديده به جهان گشود. پيش از آن که سنش آغاز تحصيل را اقتضا کند خانواده‌اش به ممفيس[2] کوچ کردند.

ديري نگذشت که پدر وي خانواده را ترک گفت و مادرش را نيز بيماري از کار بازداشت. او را به يتيم خانه فرستادند. ريچارد تا 12 سالگي بيش از يک سال به مدرسه نرفته بود اما در خود اشتياق به نويسندگي را احساس کرد و براي نيل به آرزوي بزرگ خويش بار ديگر به تحصيل پرداخت....


ادامه مطلب

مداد رنگی سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

مداد رنگی هایم یاد خوب آمدنت را نقاشی کردند و جاده سفید رفتنت را خط خطی ! کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند ، غلط هایم را بگیرد ، روزهای اشتباهم را خط بکشد و مجبورم کند از روی تجربه های غلط ده بار بنویسم...

جغرافیای بودن تو مرز دریاها را فرا گرفته، آنجا که تویی ماه ها نمیتوانند بیایند تا چه رسد به من ،تاریخ نشان میدهد قبل از اینکه به یادت بیاورم نبودی....

هر گاه میخواستم نقاشی بکشم نوک مدادم می شکست  و حالا گاه و بیگاه با کوچکترین یادی از تو قلبم می شکند...

RSS 2.0

Designed By ParsTheme